تبلیغات
رهبر من - داستان كمال كورسل - ‌شهید فرانسوی

داستان كمال كورسل - ‌شهید فرانسوی

نویسنده :حسین
تاریخ:یکشنبه 7 فروردین 1390-11:54 ق.ظ

یك نفر بود مثل آدم‌های دیگر، موهایی داشت بور با ریشی نرم و كم پشت و سنی حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهای مراكش و مادرش، فرانسوی و اهل دین مسیح. "ژوان " دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش به مراكش رفت و مسلمان شد.

alt

محال بود زیر بار حرفی برود كه برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را بیابد و با اخلاص از آن دفاع نكند. در نماز جمعة اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را كه به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌كردند. یكی از آن‌ها را گرفت و گوشة خلوتی پیدا كرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست كه بازهم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند.
بعد از مدتی، رفت و‌آمد "ژوان كورسل " با دانشجوهای ایرانی كانون پاریس، بیشتر شد. غروب شب جمعه‌ای، یكی ازدوستانش "مسعود " لباس پوشید برود كانون برای مراسم، "ژوان " پرسید: "كجا می‌ری؟ " گفت: "دعای كمیل " ژوان گفت: "دعای كمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم! " گفت: "بفرمایید ".
چون پدرش مراكشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با "مسعود " رفت و آخر مجلس نشست. آن شب "ژوان " توسل خوبی پیدا كرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند.
هفته آینده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطر زده گفت: "بریم دعای كمیل ".
گفتند: "حالا كه دعای كمیل نمی‌روند "؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.�

alt


یك روز بچه‌های كانون، دیدند "ژوان " نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد دیدند كه بر مُهر سجده می‌كند. "مسعود " شیعه شدن او را جشن گرفت.
وقتی از "ژوان " پرسید: "كی تو رو شیعه كرد؟ " او جواب داد: "دعای كمیل علی(ع) ".
گفت: "می‌خواهم اسمم رو بذارم علی ".
"مسعود " گفت: "نه، بذار شیعه بودنت یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین(ع). "
گفت: "پس چی "؟
ـ "هرچی دوست داری "
گفت: "كمال "
چه اسم زیبایی، برای خودش انتخاب كرد. مسیحی بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی كه هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.
مادرش، خیلی ناراحت بود. می‌گفت: "شما بچه منو منحرف می‌كنید ".
بچه‌ها گفتند: "چند وقتی مادرت را بیار كانون " بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.
كتابخانه كانون، بسیار غنی بود. "كمال " هم معمولاً كتاب می‌خواند. به خصوص كتاب‌های شهید مطهری.
خیلی سؤال می‌كرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می‌گرفت، وقتی هم می‌گرفت ضایع نمی‌كرد و به خوبی برایش می‌ماند.
یك روز گفت: "مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم ".
ـ "برو پی كارت. تو اصلاً نمی‌توانی توی غربت زندگی كنی. برو درست را بخوان. " آن زمان دبیرستانی بود.
رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: "كارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها، صحبت كردم. بنا شده برم عراق. از راه كردستان هم قاچاقی برم قم. " با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت.
مسعود گفت: "تو كه فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم كه داری، معلومه ایرانی نیستی!
خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت كردند و آن‌ها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.
ظرف پنج ـ شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌كرد.
اجازه نمی‌داد یك دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: "معنا ندارد كسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود. "
خیلی راحت می‌گفت: "من كار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید كه چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه كنم. "
یك كتاب "چهل حدیث " و "مسأله حجاب " را به زبان فرانسه ترجمه كرد.
همیشه دوست داشت یك نامی از امیرالمؤمنین(ع) روی او بماند. می‌گفت: "به من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی(ع) و من هست. "
یك روز از "مدرسه حجتیه " زنگ زدند كه آقا پایش را كرده توی یك كفش كه من زن می‌خواهم. هرچه می‌گوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول نمی‌كند.
مسعود گفت: "حالا چه زنی می‌خواهی؟ "
گفت: "نمی‌دونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد. "
مسعود هم گفت: "این زنی كه تو می‌خوای، خدا توی بهشت نصیبت می‌كند. "
هرچه توجیهش كردند، فایده نداشت.
"مسعود " یاد جمله‌ای از كتاب حضرت امام افتاد كه توصیه كرده بودند "طلبه‌ها، چند سال اول تحصیل را اگر می‌توانند، وارد فضای خانوادگی نشوند. "
رفت كتاب را آورد. گفت: "اصلاً به من مربوط نیست، ببین امام چی نوشته. "
جمله را كه خواند، كتاب را بست. سرش را انداخت پایین. فكر كرد و فكر كرد. بعد از چند دقیقه سكوت گفت: "باشه "
خیلی به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع، دستورات اهل بیت(ع) است.
هر وقت‌ ما گفتیم: "امام " می‌گفت: "نه! حضرت امام "
یك روز رفت پیش مسعود و گفت: "می‌خواهم برم جبهه " ایام عملیات مرصاد بود.
مسعود گفت: "حق نداری " .
گفت: "باید برم ".
مسعود: "جبهه مالی ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان ".
گفت: "نه! حضرت امام گفتند واجب است. "
فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یك هفته نشده بود كه خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.
از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بیشتر عمر نكرد، ولی هر روز یك‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد، و بعد شیعه مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.
چقدر راحت این قوس صعودی را طی كرد، چقدر سریع.
كمال، آگاهانه كامل شد و در یك كلام، بندة خوبی شد.
یكی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه می‌گوید: اگر "كمال كورسل " شهید نمی‌شد، امروز با یك دانشمند روبه‌رو بودیم، شاید با یك روژه‌گاردی دیگر!
كمال عزیز! ریشه‌های باورت در ضمیرما، تا همیشه سبز باد!



راوی: سید مسعود معصومی



نوع مطلب : شهیدان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مجتبی
سه شنبه 7 تیر 1390 02:47 ق.ظ
آقاسید دمت گرم خیلی خوب بود
افسر جوان جنگ نرم
یکشنبه 1 خرداد 1390 10:31 ب.ظ
خیلی زیبا بود.
شما لینک شدید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.